هیچ وقت روزی که آخرین امتحان کلاس اول دبستان را دادم و به اصطلاح تعطیلات تابستانی آغاز شد را فراموش نمی کنم ...انگار تمام صحنه های آن کوچه ی شلوغ و با عرض ۶ متر، همچنان جلوی چشم من حرکت می کنند...عباس ...مهدی (ما می گفتیم متی)حجت ... ابوالفضل ودیگران که از آخرین دیدارم با آنها حداقل ۲۳ سال می گذردو من خبری از آنها ندارم !!دلم برای خانم معلم کلاس اولمان تنگ شده...راستی وقتی فکرش می کنم می بینم برادران کوچکتر از من، که در شهرستان درس خواندند و به راحتی معلم دبستانشان، حتی معلم دوران آمادگی خود را، در کوچه و محله می بینند، از من که در تهران درس خوانده ام والان حتی نام معلم  خود را هم نمی دانم و از وضعیت او خبری ندارم، بسیار خوشبخت تر هستند!! قصد داشتم از فراغت تابستان بنویسم ولی نمی دانم چرا یکباره روی سخنم به سمت معلم عزیز کلاس اول دبستانم رفت ...خب قبول کنید معلم اول دبستان چیز دیگری است ...

باور کنید من هنوز گاهی اوقات که تمرکز میکنم دستان معلمم که سعی دارد مداد را به درستی در میان انگشتان من قرار دهد را حس میکنم ...خانمی نسبتا قد بلند(شاید،چون من کودک بودم او را قد بلند می دیدم ..الان یادم نیست)مهربان با  مانتوی مشکی و مقنعه ی شاید قهوه ای ...یه کیف هم داشت راستش رابگویم رنگش یادم نیست...

آه ه خیلی زود گذشت...زود تر از آنچه که در تصور می آید!! امیدوارم هر جا که هست ...سالم، دل خوش و موفق باشد...